|
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش | ||
|
می ایستم پای تو با جان و تنم من پامیگذارم روی قلب آهنم من یک عمر-تنگاتنگ-بوی بودنت را حس کرده ام بین تن و پیراهنم من ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"! خواندم الفبای تو را در دامنم من ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم: از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن در باز بود و آسمان پروانه بازار اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟ مهدی فرجی
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 14:17 ] [ مهشيد تمنايي ]
دیگه نمی خوام باهات بجنگم
. . . . . . می خوام بخاطرت بجنگم... [ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 11:35 ] [ مهشيد تمنايي ]
دردسرهایت
یا سردردهایم! چه فرقی میکند، وقتی که سر از دردهایم در نمی آوری!!!
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 18:25 ] [ مهشيد تمنايي ]
چند وقت پیش یکی از نزدیکانم فوت شد.یه هشتاد سالی داشت. از وقتی که یکم بزرگ شدم و تونستم وقایع اطرافم را درک کنم، اونو با چشمهای گریان به یاد دارم.هر وقت مارا می دید گریه میکرد. فکر می کرد این آخرین باریه که مارا می بینه.
وقتی میرفتم خونشون حس غریبی داشتم. انگار مرگ از پشت دیوار سرک میکشید و ناامیدی از سقف چکه میکرد و سرمای این افکار عبث به مغز استخونم رخنه می کرد و به خودم میلرزیدم. باعث میشد هیچ وقت دلم نخواد به پیری برسم و از خدا بخوام که به این حال و روز نیفتم. این بیست سالی که من دیدمش زندگیش پهنه ای از هراس مرگ بود.مرگی که واسه همه هست و گریزناپذیره. دارم به این فکر میکنم که آدما وقتی به دنیا میاند گریه میکنند چون از این دنیا می ترسند و واسشون ناشناخته است. وقتی هم می میرند همین حس را دارند. چه حکایت حزینی ست، ترک عادت! اما این وسط ، انگار کسی به خدا ایمان و اعتماد نداره.خدایی که یه مدت مارو از آغوش خودش دور می کنه و هر وقت دلتنگمون شد ما رو بر می گردونه ، ولی ما چنان به این دنیا وابسته می شیم که از آغوش خدا می ترسیم. نمی خوام شعار بدم. خودم هم از مرگ می ترسم. اینا اون موقعی فهمیدم که مرگ بهم قرین شد. عجیب به زندگی چنگ میزدم. آره! منم وابستگی دارم. منم عشقی دارم که دلم نمی خواد ترکش کنم. منم تا خرخره تو این زندگی فرو رفتم. خب چیکارش کنم؟ دوسش دارم!!! [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 12:58 ] [ مهشيد تمنايي ]
می خواستم پرواز کنم
می خواستم اوج بگیرم می خواستم بدون هراس از تفنگ تو آسمون چرخ بزنم، بازی کنم و محلق بزنم زدیم با تفنگت زدیم و همین تفنگ سر به هوا نذاشت به پرهایی که ازم ریختی، فکر کنی! آره بزن بزن تا بفهمم پرواز، تعبیر احمقانه ی سقوطه! بزن تا بفهمم بال، قفس پرپر شدنه! بزن تا بفهمم چقد خواستن دردناکه! بی رحم تر باش و بزن که دم نمی زنم... سوز نوشت:شاید که اعتیاد به بودن و مصرف مدام مسکن ها، امیال پاک و ساده و انسانی را به ورطه ی زوال کشانیده است...(فروغ فرخزاد)
[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 16:28 ] [ مهشيد تمنايي ]
پام ليز خورد. كشيده شدم پايين. انگار داشت منا مي بلعيد.
دستم به زندگي نمي رسيد اما چنگ مي زدم! ديگه به امتحان فردام فكر نميكردم چنگ ميزدم! به نفرت و كينه هام فكر نمي كردم چنگ مي زدم! به نگاه هاي نگران فكر نمي كردم چنگ ميزدم! فارغ از همه چيز و همه كس فقط چنگ ميزدم! حتي نميتونستم بگم كمك چقدر مرگ تاريكه چقدر مرگ بي رحمه سياه و سرد و بي تپش و گنگ! دلم نفس مي خواست هوا ميخواستم و هي آب خوردم لعنتي بذار نفس بكشم بذار زنده بمونم بذار زنده بمونم!!! چشمامو باز كردم فقط چند سانتي متر تو مرگ فرو رفته بودم. يه چيزي منا مي كشيد نميذاشت رها بشم نميذاشت زنده باشم دستمو بالا گرفتم خواهش ميكنم منو بببين منو بگير نذار منا ببلعه نمي خوام بميرم اين مرگ عميق را نميخوام . . . . . نخواستم و نشد نخواستم و موندم . . . . . يعني كدوم مرگه؟ چند سانت بالا تر يا چند سانت پايين تر؟ نه! در هر صورت نمي خواستم بميرم نمي خواستم!!! پ ن : هر نفسي كه فرو مي رود ممد حيات است و چون بر مي آيد مفرح ذات. پس در هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شكري واجب....
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 21:36 ] [ مهشيد تمنايي ]
پ ن : وقتي از درس خسته باشم چرك نويسام اين شكلي ميشن.
[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 12:10 ] [ مهشيد تمنايي ]
سلام
بابت غیبت چند ماهه معذرت. واسه اولین بار دیشب یه داستان کوتاه نوشتم. امیدوارم خوشتون بیاد. منتظر نقد ونظراتتون هستم. ادامه مطلب [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 12:21 ] [ مهشيد تمنايي ]
درود
بعداز مدتها سکوت با مطلبی تامل برانگیز میزبان نگاه های پر مهرتونم. یکم طولانی هست ولی به خوندنش می ارزه مطمئنم دست کم چند روز ذهنتون رو مشغول میکنه. همیشه نوشته های اوشو باعث میشه درمورد عقایدم و رفتارم تجدید نظر کنم و بیشتر درموردش فکر کنم. یه جورایی به بادم میده ولی از من نجاتم میده. کاری که دین های متعارف با مردم میکنند :سرکوب َسرکوب سرکوب . آن ها اجازه نمیدهند شما خودتان باشید موجودی طبیعی باشید. آن ها شمارا فلج می کنندعلیل میکنند. البته کنترل افراد فلج آسان است کنترل افراد علیل اسان است تسلط و تفوق بر آدم های مرده کار اسانی است. اما کنترل مردمی که از زندگیشان لذت می برند دشوار است . به جنگ فرستادن مردمی که از زندگی جنسی شان لذت کافی می برند بسیار سخت است . چرا ؟ چرا انسانی که به ارضای کافی رسیده باید به جنگ برود؟به دلیل اینکه بعضی سیاستمداران ابله دنبال جنگ هستند؟ به این دلیل که مرز یک کشور چند مایل این ورتر یا آن ورتر است؟ برای چنان کار های ابلهانه ای آیا می توانید مردم را متقاعد کنید که به جنگ بروند و کشته شود؟ نه نمیتوانید . اگر آن ها واقعا زندگی شان را بکنند به چرند بودن این کارها می خندند "چرا"؟ ادامه مطلب [ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 23:11 ] [ مهشيد تمنايي ]
سلام در قسمت ادامه ي مطلب با( وصيت نامه ي چارلي چاپلين به دخترش) در خدمتتونم. به نظرم اين وصيتي به تمام نسل هاست.
چارلی و دخترش
ادامه مطلب [ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 12:58 ] [ مهشيد تمنايي ]
چند روز پیش احساس عجیبی داشتم که فقط تونستم با نقاشی از وجودم بکشمش بیرون.
قلمو برداشتم و همه چیزا سپردم به خودش.
[ یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ] [ 11:34 ] [ مهشيد تمنايي ]
امروز تو خواب و بیداری این شعر تو ذهنم تراوش کرد. شایدم هذیون بود
چشم گذاشتم پنهان شدی غم سک سک دلتنگی سک سک درد سک سک سکوت سک سک . . . با رفتنت همه پیدا شده اند تو گم شده ای و در این بازی عمری ست مرا به بازی گرفته ای...
[ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 20:44 ] [ مهشيد تمنايي ]
مورخان مینویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله میکند، با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز میباشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه میدادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش میرسید عدهای از مردم آن شهر از وحشتش میشدند و بقیه به خانهها و دکانها پناه میبردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب میدهد: من هم ابن عباس هستم. اسکندر با خشم فریاد میزند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمیترسی؟ مرد جواب میدهد: من فقط از یکی میترسم و او هم خداوند است. اسکندر به ناچار از مرد میپرسد: پادشاه شما کیست؟ مرد میگوید: ما پادشاه نداریم. اسکندر با خشم میپرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟ مرد میگوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند. اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت میکنند در میانه راه با حیرت به چالههایی مینگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان میرسند، اسکندر با تعجب نگاه میکند و میبیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش مینشیند، با خود فکر میکند این مردم حقیقیاند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده میرسد و میبیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عدهای به دور او جمع هستند. اسکندر جلو میرود و میگوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد میگوید: آری، من خدمتگزار این مردم هستم! اسکندر میگوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه میکنی؟ پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده میگوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم! اسکندر میگوید: و اگر نکشم؟ پیرمرد میگوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد. اسکندر سر در گم و متحیّر میگوید: ای پیرمرد من تو را نمیکشم، ولی شرط دارم. پیرمرد میگوید: اگر میخواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمیپذیرم. اسکندر ناچار و کلافه میگوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا میروم. پیرمرد می گوید: بپرس! اسکندر میپرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟ پیرمرد میگوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون میآییم، به خود میگوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما میباشد! اسکندر میپرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد جواب میدهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد، به کنار بستر او میرویم و خوب میدانیم که در واپسین دم حیات، پردههایی از جلوی چشم انسان برداشته میشود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! از او چند سوال میکنیم: چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟ چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟ برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟ او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا” میگوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایهام که میدانستم گرسنه است، پنهانی به در خانهاش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم! بعد از آن که آن شخص میمیرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد! یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود! بدینسان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد! اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام میکند و به لشکر خود دستور میدهد: هیچگونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام میگذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون میرود.
[ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 15:4 ] [ مهشيد تمنايي ]
(تا آخرش بخون ضرر نمی کنی!) در لحظه ی عشق آرزوی بزرگی بوجود می آید.شما وارد شده ايدـ و در عين حال هنوز وارد نشده ايد. شما احساس مي کنيد که عشق دارد وقوع مي يابدـ حالا همان لحظه است ـ اما لحظه مي آيد و مي گذرد و شما در همان سرزمين بي حاصلي که هميشه در آن بوديد باقي مي مانيد. ايا شما اين چيز ها را نديده ايد؟ شبي در حال قدم زدن در خياباني تاريک هستيد، ناگهان اتومبيلي با رگبار نور از کنار شما مي گذرد. پس از آنکه اتومبيل از کنار شما گذشت مي بينيد که تاريکي حتياز قبل هم بيشتر شده. چرا چنين اتفاق مي افتد؟ شما در آن شب در آن تاريکي داشتيد قدم مي زديد، آن نورها، آن چراغ هاي اتومبيل ناگهان براي يک لحظه به چشمان شما خوردند. در اين موقعيت در مقايسه با قبل، تاريکي بيشتر است. حتي ممکن است تا چند ثانيه نتوانيد اطراف خود را خوب ببينيد. يک آن احساس مي کنيد که انگار کاملا کور شده ايد. اين کار کار نور است. در مورد عشق ورزيدن هم وضعيت همين طور است... وقتي عاشق مي شويد مورد هجوم نور قرار مي گيريد، اما پس از مدتي نور شما را ترک مي کند ـ اول مي آيد و بعد مي رود. اين حالت حالتي زودگذر است و هنگام بيدار شدن اندوه بزرگي در شما سر بلند مي کند. حتي زماني که عشق ورزيدن مطرح است، کساني که خيلي تيزهوش هستند مي دانند که اين نور گرم و فراگير، هميشگي نيست و حالتي زودگذر دارد. آنها به خود مي لرزند. عشق وجود دارد اما آن ها مي دانند که اين آمدن، با خود رفتني هم دارد. اين است که اندوه بوجود مي آيد.
عشق يک بينش بزرگ را در اختيار ما قرار مي دهد و به اين دليل که من از عشق دفاع مي کنم. اما خوب به ياد داشته باشيد که شما بايد از اين مرحله هم در گذريد. تمام حرف من اين است که شما بايد به فراسوي اين مرحله برويد. عشق بايد يک وسيله باشد. من مخالف عشق نيستم. بخاطر اين که کساني که دشمن عشق اند هيچ وقت نمي توانند از آن عبور کنند، آنها هرگز به فراسوي عشق نمي رسند. آن ها که لحظه ی جذبه را نشناخته اند عشق و اندوه عشق را نخواهند شناخت ـ و به راستی هم چطور می توانند بشناسند؟ وقتی مردم عاشق هم دیگرند احساس تنهایی می کنند.هیچ کس دیگری مانند عاشقان چنین تنهایی را احساس نمی کند. آیا می توانید این حالت را بیاد آورید؟ آیا در حالی که در یک شب مهتابی دست شمای عاشق در دست معشوق است آن تنهایی ، آن تنهایی مطلق را احساس کرده اید؟ دیگری اینجاست، شما هم اینجایید. شما هر دو با هم دیگرید. ستیزی وجود ندارد ـ اما هنوز پلی هم در کار نیست. شما تنها هستید، او هم تنهاست... دو تنهایی کنار یکدیگر نشسته اند و هر یک دیگری را نسبت به تنهایی خودش آگاهتر می کند. عشق یک تجربه ی بزرگ است چیزی که موجب می شود شما حقیقت مطلق را احساس کنید ـ اینکه تنها به دنیا آمده اید، تنها زندگی می کنیدو تنها می میرید و با هیچ دارویی هم نمی توان زهر این تنهایی را از بین برد ـ اعم از این که این داروها بوسیله ی طبیعت در درخت ساخته شده باشندیا بوسیله ی کارخانه در بدن. راهی برای از بین بردن این تنهایی وجود ندارد. انسان باید این تنهایی را درک کند. باید در این تنهایی فروبرود ، باید تا اعماق آن برود ، ولی همین که به هسته ی تنهایی اش رسید، ناگهان ـ آن تنهایی محو می شود ، دیگر تنهایی وجود ندارد و آنجا تنها خدا حاضر است. شما تنها هستید چون خدا تنهاست. برگرفته از ( آواز سکوت)
[ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 ] [ 12:27 ] [ مهشيد تمنايي ]
سلام. بعد از یکسال یه چیز شبیه به شعر گفتم. منتظر نقد و نظراتتون هستم.
به خانه هاشان رسیده اند کلاغ های قصه ی مادربزرگ و آن مرد که با اسب در باران می آمد به آفتاب
کبری تصمیم های بزرگ بزرگ می گیرد و چوپان دروغ گو امین مردم شده است بیهوده صدا نزن
کمی ورق بزن
سهم من و تو
حسنکی ست که گم شد
[ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 18:28 ] [ مهشيد تمنايي ]
امشب که می نویسم شبیه خودم نیستم. شبیه کسی ام که نیست. اصلا اسم می خوام چی کار؟ فامیل به چه دردم می خوره؟ دارم فکر می کنم باید ثبت احوال رو آتیش زد ، رفت زیر درخت و ساده بود. دلم می خواد از من فرار کنم . منی که نمی دونم خودم ساختم یا دیگران. می خوام دیوونه باشم. می خوام تو دنیای خودم زندگی کنم.می خوام شهامت داشته باشم و بهای رشد شخصیم رو بدم. بهایی که واسه شناختن میدیم خیلی بیشتر از نشناختنه. نمی خوام بخاطره کسی دست از کاری که دوست دارم ، بکشم.از نصیحت شنیدن خسته م . ادما هیچ چیزی رو با شنیدن یاد نمی گیرند، باید خودشون کشف کنند. اما یه حقیقت تلخی این وسط هست. تا حالا به محیط اطرافتون دقت کردید؟ از سلول های به اون کوچیکی تا سیارات به اون بزرگی، همه دایره ای شکل اند! حالا می پرسید تلخیش کجاست؟ همه ی اینا زبان نشانه هاست. به ما نشون میده که فرار کردن عین نزدیک شدنه. (پس چه باید بکنم من که در خشک ترین موسم بی چهچهه ی سال تشنه ی زمزمه ام؟) سهراب سپهری به کی میشه پناه برد؟ آدمایی که از سطح سیمانی قرن، برج می سازند و کلبه های احساس رو حقیر می دونند؟آدمایی که پیش از مرگشون، مرده اند؟ آره این حقیقتی ست که باید رو سنگ قبر خیلی ها نوشت: تو سی سالگی مرد اما تو شصت سالگی خاکش کردند. مرده ها آروم آروم از یاد زنده ها میرند اما خیلی سخته که آروم آروم از یاد کسی بری بدون این که مرده باشی! نمی فهمم مردن عین زندگی کردنه یا زندگی کردن عین مردن. ولی در هر صورت دلم نمی خواد مثل کسایی باشم که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نمیمیرند و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند. فردای روزی که این متنا نوشتم ، داشتم کویر می خوندم که به این پاراگراف برخوردم: ادمیزاد چه گرفتاری ها که ندارد. رآلیسم و ایده آلیسم.هرووقت می خواهم خود را تسلیم رآلیسم کنم و به آنچه هست، به (واقعیت) جهان و انسان بیندیشم، احساس می کنم که دچار ابتذال شده ام. انسان همیشه خود را از طبیعت شریف تر می یابد و خود را از (آن که هست ) برتر می خواهد. چه پست اند آنها که فاصله ی میان ( آنچه هست) شان با (آنچه باید باشد) شان نزدیک است و حتی در برخی، این دو بر هم منطبق! حیوان و درخت است که این دو (بودن) شان یکی ست. هر موجودی در طبیعت( آنچنان است که باید باشد) و تنها انسان است که هرگزآنچنان که باید باشد نیست. آدمی هر چه روح می گیرد و هرچه از آن که( هست) فاصله می گیرد، از آن که (باید باشد) نیز دورتر می گردد و این است که هر که متعالی تر است، از وحشت ابتذال ، هراسناک تر است و از بودن خویش نا خشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان. دکتر علی شریعتی
[ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 0:18 ] [ مهشيد تمنايي ]
این روزا این شعرا ورد زبونم شده:
رها کن که در چنگ طوفان بمیرم به این حال و روز پریشان بمیرم نه می خواستی با تو آزاد باشم نه دل داشتی کنج زندان بمیرم گل چیده ام ... قسمتم بود بی تو که در بستر خشک گلدان بمیرم اگر ایستادم نه از ترس مرگ است دلم خواست مثل درختان بمیرم نه ... بگذار دست تو باشد تمامش بسوزان بسوزم، بمیران بمیرم شب سوز پاییز سرمای آذر ولم کرده ای زیر باران بمیرم تو وقتی نباشی چه بهتر که یک روز بیفتم کنار خیابان... مهدی فرجی
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد کی دل سنگ تورا آه به هم می ریزد؟! سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد آه، یک روز همین آه تورا می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد فاضل نظری
در مانده ی درمانده ام ، دو سه هفته است ای پری با ما نمی نشینی و با ما نمی پری آری منم همان که فراموش کرده ای آیا مرا هنوز به خاطر می آوری؟ بعد از تو من همین غزل نیمه کاره ام تکراری و ورق ورق و پوچ و سررسی تو بی گمان همان غم عشقی که خواجه گفت (کز هر زبان که می شنوم نا مکرری) آن شب که با تو پر زدم و عاشقت شدم باور نداشتم که تو از جنس دیگری باور نداشتم که تو با ما غریبه ای باور نداشتم که تو این جا مسافری باور نداشتم که به همین راحتی مرا این جابه حال خود بگذاری و بگذری... گفتی که پیر و خسته دل و نا توان شدم اما دروغ بود تو از من جوان تری زیرا هنوزم که هنوز است عاشقی زیرا هنوزم که هنوزاست دختری ای آرزوی مرده در اعماق زنده رود یادت به خیر دختر زیبای بندری مهدی جهاندار
می خواستم ستاره ببارم اگرچه تو... خود را به آسمان بسپارم اگرچه تو... می خواستم که هدیه کنم با تمام عشق دل را - تمام دار و ندارم- اگرچه تو... تو مثل صبح ساده و پاکی اگرچه من مثل غروب خیس بهارم اگرچه تو... تنهایی ام حقیقت تلخی ست صبر کن! من که کسی به جز تو ندارم اگر چه تو... آرش فرزان صفت
باشد برو شبت خوش و خوابت خوش ای پری حیف است با غریبه بگردد پیمبری دستم نزن! که مرده ام و غسل واجب است دیگر مرا نبوس که بالا می آوری در هر دو کتفم آمد و رفت کلاغ هاست جای دوتا فرشته! دو تا ،دوتا پری...! من سرنوشت سوخته ی گل محمدم تو در کدام نقش؟ کجای کلیدری؟ ما قسمت همیم خدا وعده داده است دنیای دیگری مگر و عمر دیگری مسلم فدایی
من می روم جایی که جای دیگری باشد از شانه های تو پناه بهتری باشد زندان تاریک تو راه چاره ای دارد پس من چطوری امدم ؟ باید دری باشد یک عمر (صرف)ات کرده ام دیگر نخواهم کرد غیر از تو شاید مثل رفتن مصدری باشد عیبی ندارد هر چه می خواهی ببارانم بگذار این پایان گریه اوری باشد آن که تمام هستی اش را سوخت پای تو نگذاشتی یکبار مرد دیگری باشد پرواز را از تخم چشمانم در آوردی حالا چه فرقی می کند بال و پری باشد مهدی فرجی
[ جمعه چهارم تیر 1389 ] [ 15:34 ] [ مهشيد تمنايي ]
خيلي وقت بود زندگيم راکد شده بود. ديگه چيزي خوشحالم نمي کرد. دلم واسه هيچ چيزي نمي لرزيد.
حتي بارون واسم معنا نداشت. احساس مي کردم به قول فروغ: عشق و ميل و نفرت و دردم را در غربت شبانه ي قبرستان موشي به نام مرگ جويده است.
شده بودم يه زنده ي بدون (ن)! تا که چند وقت پيش بادهای همواره، تخم يه گياه عجيب رو به سرزمين دلم آوردند. با اشک چشمم آبش دادم، با خون دل. زود بزرگ شد و گل داد. چه ديار اسرار آميزي ست ديار اشک! حالا اين گل منو اهلي کرده. مي پرسي اهلي کردن يعني چه؟ چيزي ست که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است. اولش اون گل ، يه گل بود مثل صد هزار گل ديگه. نه من احتياجي به اون داشتم ،نه اون به من. اما اون منو اهلي کرد و هر دومون به هم احتياج پيدا کرديم. اون واسه من ميون همه عالم موجود يگانه اي شد و من براي اون. يادتون باشه آدما فقط از چيزايي که اهلي مي کنند سر در ميارند! منم اونا اهلي کردم. چون فقط اونه که آبش دادم، چون فقط اونه که زير حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که با تجير براش حفاظ درست کردم، چون فقط اونه که حشراتش را کشتم، چون فقط اونه که پاي گله گذاري ها يا خودنمايي ها و حتي گاهي پي بغ کردن و هيچي نگفتناش نشستم، چون که اون گل منه! تو دلم بارور شد و گل داد اما ازم دوره ، خيلي دور . اما شکايتي ندارم چون اگه کسي گلي را دوست داشته باشه که تو کرور ها و کرور ها ستاره فقط يه دونه ازش هست، براي احساس خوشبختي، همين قدر بس است که نگاهي به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد گل من يه جاييي ميون اون ستاره هاست.
دوست دارم همه ي عمر باهاش باشم تا بفهمه چقدر واسم ارزش داره چون ارزش گل تو به اندازه ي عمري ست که به پاش صرف کرده اي! حالا ديگه همه چيز رنگ ديگه اي داره، هردم نفس يعني کشيدن زندگي تو خودت، و هر بازدم يعني رفتن توي زندگي. دوست دارم تا مي تونم زنده باشم و ازگلم مراقبت کنم . چون تو تا زنده اي نسبت به آني که اهلي کرده اي مسئولي. تو مسئول گلتي ! من مسئول گلمم من مسئول گلمم...!؟! مطالب سبز رنگ بر گرفته از کتاب شازده کوچولو ، اثر آنتوان دوسنت اگزوپه ري.
[ شنبه چهارم اردیبهشت 1389 ] [ 18:42 ] [ مهشيد تمنايي ]
کوچيک که بودم چه دنيايي داشتم. چه زندگي داشتم. فقط
تنها نگرانيم اين بود که بغل دستيم مداد قرمزي رو که بهش دادم نتراشه. وقتي بادبادکم مي ترکيد با دستام قهر مي کردم. آرزوم چيدن ستاره ها بود، شب که مي شد دستم رو طرف يه ستاره دراز مي کردم و اونو تو مشتم مي گرفتم، دستم رو مي اوردم پايين و آروم مشتم رو باز مي کردم اميد داشتم دستم بدرخشه اما هردفه نمي شد و من نا اميد نمي شدم. وقتي مي رفتم باغ آقاجونم، قاصدکا را فوت مي کردم و آرزو داشتم مثل پرين باهاشون برم تو آسمون. يه پرش را مي گرفتم و مي پريدم بالا اما مي اومدم زمين. آره بچه که بودم تو فکر آسمون بودم. تعريفم از عشق اين بود که موهاي دختر همسايه را بکشم و فرار کنم آخه موهاش بلند بود اما مامان من نمي ذاشت موهام بلند باشه.وقتي واسه اولين بار ياد گرفتم روي زين چرخ بشينم و برونم احساس مي کردم همه دنيا زير پاي منه. بهار که مي شدو سبزه هاي صحراي کنار خونه مون در ميومد و بزرگ مي شد مي پريدم توش ديگه کسي پيدام نمي کرد.يه جا زير سبزه ها دراز مي کشيدم و به آسمون نگاه مي کردم و با ابرا شکل مي ساختم.بوي رطوبت و تازگي تو مشامم بود آخ که چقدر دل تنگه اون روزام. دستاي کوچيکي داشتم اما همه چي داشتم. حالا که دستاي بزرگي دارم مي فهمم که اين دستا واسه نگرفتنند . کوچيک بودم آسمونا داشتم اما هرچي بزرگ تر شدم زمين گيرتر شدم. اون روزا دل بزرگي داشتم اما هرچي گذشت هرکس به طريقي دل ما... حتي تو! اون روزا حرفاي آدما نه بو داشت نه نيش. کسي نبود خرابت کنه .اگه خوبي مي کردي خوبي مي ديدي اما حالا با هر دستي بدي ،دوتا دست دارند، دوتا ديگه قرض مي کنند و مي زنند تو سرت. کوچيک که بودم وقتي مي خوردم زمين فکر مي کردم بزرگ ترين درد دنياست اما حالا دردايي دارم که از زمين خوردن باکيم نيست. به قول فروغ : اين حقيقتي ست که زنده هاي امروزي چيزي به جز تفاله ي يک زنده نيستند. همه پشت نقاباشون نقش آدماي مهربون و دوست داشتني را بازي مي کنند اما کم کم نقش سفيدتا خاکستري مي کنند. اگه امروز زير سايه ت باشند فردا واست تبر مي شند. امروز واست ميميرند فردا بلاي جونت مي شند. به قول شاملو: روزگار غريبي ست نازنين چقدر سکوت سخته وقتي از کسي که انتظار نداري رو دست بخوري. چقدر سخته به گناه نکرده متهم بشي و فرصت دفاع بهت ندند.چقدر سخته بال هاتو بچينند و بگندحالا بپر. باشه غمي نيست دريايم و نيست باکم از طوفان دريا همه عمر خوابش آشفته ست تو اين دنياي نامراد دل خوشيم فقط يه چيزه که اگه کسي واسه تشنگي دستام بارون نشد هر لحظه خدا را داشتم و دارم. خدايا حتي يه لحظه هم منو به حال خودم نذار دوست دارم [ پنجشنبه پنجم فروردین 1389 ] [ 10:40 ] [ مهشيد تمنايي ]
تقدیم به کسی که نیست خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیش تر از این ؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی، اگر اورا که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... رها کنی، برود از دلت جدا باشد به آن که دوست ترش داشتی، به آن برسد رها کنی، بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که... نه! نفرین نمی کنم ، نکند به او ، که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد زنده یاد نجمه زارع
[ چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 ] [ 16:43 ] [ مهشيد تمنايي ]
این دل نوشته عجیب شبیه منه: تو ای مملو از بودن و توانستن و حس کردن و تپیدن و ای پر از زندگی، ای سرشار از بودن! تو نمی دانی، که برای این دوست توـ که اکنون جز یک قفس استخوانی یی که پر از هواست نیست و بر روی سینه ی پوک و خالیش سنگ سنگین و بی رحم لحد را نهاده اند...ـ درد کشیدن چه سخت است! برای کسی که ناله نیز نمی تواند، که حلقوم فریاد ندارد، قلب عصیان ندارد چه می گویم؟ حتی نمی تواند بلرزد، اخم کند، نمی تواند در این خلوت مرگبار تنهایی، حتی بر پیشانی اش مشت بزند، نمی تواند تحمل کند، نمی تواند.... بگرید.... نمی دانی برای یک اسکلت درد کشیدن چگونه سخت است! تا کجا سخت است! نمی دانی گریستن، برای کسی که حدقه ی چشمش جز دو حفره ی عمیق و بزرگ و پر خاک نیست، چه رنج آور است! چه می گویم؟ رنج؟ درد؟ سخت؟ این کلمات از آن زنده هاست، از آن دنیای پر از توانستن، پر از بودن و پر از زندگی کردن است. این جا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد، هیچ کلمه ای، هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست. چه بگویم ؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان، در اینجا مرنجان، در این جا من همواره نگران توام. مرا در این جا ، در این تنهایی جاوید و ساکتم، آرام بگذار! تو بیست سال دیگر بی من، باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن، باشی و زندگی کنی، باشی و زندگی کنی.... باشی و زندگی کنی.... آری،باشی و زندگی کنی.... که دوست داشتن از عشق برتر است ومن، هرگز، خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند، پایین نخواهم آورد. . . . . ... و بعد دیدم که چه شد. و چگونه تنها ماندم! که هم ویرژیل من به دام مرگ افتاد و هم بئاتریس من به کام دریا. و دانته ای ماندم آواره میان ( برزخ) و (دوزخ) و میلتونی نابینا، در حسرت(بهشت گمشده )ام! هر شب عزادار تر.... در هر نفس داغدار تر. شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم... وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال، در برابرت،می جوشد و می خواند و می نالد، تشنه ی آتش باشی و نه آب، و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد به هوا رفت و آتش، کویر را تا تاخت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه ی آب گردی و نه آتش، و بعد، عمری گداختن از غم نبودن کسی که، تا بود، از غم نبودن تو می گداخت! کویرـ دکتر علی شریعتی [ جمعه بیست و پنجم دی 1388 ] [ 11:1 ] [ مهشيد تمنايي ]
سلام
این روزا این جملات دیوونم کرده: ناتانائیل، ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری. علاقه هیچ وقت، ناتانائیل،- عشق. ناتانائیل، بخاطر چه بسا چیزهای لذیذ عشق را فرسوده کرده ام. درخشندگی آن چیزها از اینجاست که من مدام بخاطرشان می سوزم. نمی توانم خویشتن را خسته کنم. هر شوری برای من نوعی فرسودگی عشق بوده است. آن هم فرسودگی ای لذت بخشی. ناتانائیل، من شوق را به تو خواهم آموخت. وجودی هیجان انگیز، نه آرام و سر به زیر.من در آرزوی هیچ آسایش دیگری، جز آسایش خواب مرگ نیستم. از این می ترسم که مبادا تمامی آرزوهایم و همه ی نیرویی که در طول حیاتم ارضا نکرده ام ، پس از مرگ شکنجه و عذابم کنند. ناتانائیل ، علاقه هیچ وقت، عشق. می فهمی ، که این هر دو یکسان نیست. هان! آنچه مرا با غم و اندوه و رنج و دلهره دمساز می کند بیم از دست دادن عشق است، که اگر نمی بود تابشان را نمی آوردم. بگذار هر کس از حیات خویش مواظبت کند. ناتانائیل شوق را به تو خواهم آموخت- اعمال ما به ما وابسته است، همچنان که درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما مارا می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است. واگر روح ما ارزش چیزی را داشته ، دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است. برای من خواندن این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست: می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند. معرفتی که قبل از احساسی نباشد، برای من بیهوده است.
هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد، مگر آن که فورا آرزو کرده ام تمام مهر من آن را در بر گیرد. ناتانائیل، می خواستم چنان کنم که در حیات تولد یابی... ناتانائیل، آیا آن چنان که باید درد گفته های مرا در می یابی؟ می خواستم خویشتن را باز هم به تو نزدیک تر کنم... و برای احیا هم چون الیزه بر روی پسر شولیمت ( دهان بر دهان ، چشم بر چشم- و دست در دست خفته) قلب بزرگ من که در برابر روح سیاه مانده ی تو درخشان است ، سر تا به پا به روی تو بخسبم و با قلبی تپان دهانم روی دهانت و پیشانی ام بر روی پیشانی ات و دست های سرد تو در در دست های سوزان من باشد...( وبدن کودک از نو گرمی گرفت) چنین مسطور است... مائده های زمینی- آندره ژید [ سه شنبه پانزدهم دی 1388 ] [ 15:5 ] [ مهشيد تمنايي ]
سلام بعد از یکسال منجر به یک شعر سپید شدم. سر کشیدمت حل شدی به تمام تنم نبضم تکرار نام توست سایه ام به تو شبیه تر است و انگار لباس هایم کوچک است قد می کشی ومن بدنم درد می کند نه! درد می کنی بدنم را نیستی استخوان هایم تیر می کشد [ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ] [ 20:57 ] [ مهشيد تمنايي ]
دوتا رباعی انقضا گذشته از من بی اعتبار: قدری نفس در هوایم بریز عاشق شدن را به جانم بریز من چون کبوتری دل مرده ام یک مشت عاطفه برایم بریز
تا عشق آواز تورا سر داد رفتی دل را گرفتی ز دلم آزاد رفتی خالی شدم مثل درختی از وجودت پاییز شد برگ شدی با باد رفتی
[ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ] [ 19:22 ] [ مهشيد تمنايي ]
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته.
این روزها که می گذره احساس می کنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام. نمی دونم چرا هرچی می دوم کمتر می رسم. اصلا انگار هرچی می پرم پاهام کوتاه تره. باید مثل درخت پاییز رو ببینم و حاشا نکنم باید فریادهامو فرو بخورم و وانمود کنم حرفی ندارم. باید بال هامو پنهون کنم که این روزها آسمون تعطیله.
باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند یک نفر باز صدا زد...
[ دوشنبه دوم آذر 1388 ] [ 20:18 ] [ مهشيد تمنايي ]
با کمی تاخیر و با عرض پوزش امروز هشتم آبان سالروز کوچ غریبانه ی شاعر شهیر ایران قیصر امین پور را به همه ی شاعر دوستان تسلیت عرض می کنم. در ابتدا با سپیدی از قیصر در خدمتم و در ادامه یک مرثیه ی درخور.
وقتی جهان از ریشه ی جهنم وآدم از عدم و سعی از ریشه های یاس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف که بخوانی نان است
واما مرثیه...
می شد بگویم نه ولی آخر،چیزی عوض می شد مگر با نه؟ سیلی زدم بر صورتم صد بار،شاید خیالی باشد اما نه! در چشمه چون تصویر ماه افتاد،جوشید، طغیان کردو راه افتاد مرداب ها آغوش وا کردند،جایی به جز آغوش دریا؟نه! افسوس دریا را نفهمیدیم، روز مبادا را نفهمیدیم دیدی که بعد از رفتن او شد،هر روزمان روز مبادا!نه؟! نا مردمی ها مرد را آزرد،تا در فضای سرد شب پژمرد او بغض قیصر بودنش را خورد، او نان قیصر بودنش را نه! او در میان دوستان تنها،افسوس وقتی گفتن از دریا افتاده دست گوش ماهی ها،باید خروشید اینچنین یا نه؟ شاید زمان ما را عوض کرده است،این مرد اما همچنان مرد است این مرد نام دیگرش درد است،چیزی که در او بود و در ما نه! دلخسته از زندان در زندان،از جنگ با این درد بی درمان مرگ آمد و این مرد بی پایان، چیزی نگفت اینبار حتی نه صبح سه شنبه هشتم آبان، آغوش باز سید و سلمان آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه!
محمد حسین نعمتی
[ جمعه هشتم آبان 1388 ] [ 18:7 ] [ مهشيد تمنايي ]
بازم یه کار سپید از خودم
پاییز غرور درخت را بر باد داد همچنانی که تو مرا... یادت هست زمستان پیراهنت شد انتظاری خشک مرا می کشید وکلاغ کلاغ کلاغ روی شانه هایت سنگین شدم کاش سرما شانه هایت را نمی لرزاند ... [ شنبه چهارم مهر 1388 ] [ 21:36 ] [ مهشيد تمنايي ]
يه سپيد كوتاه از خودم.
نزول مي كني آيه آيه در قدرترين شب تنهايي ام و نگاهت حجم مرا پر از عطر بسم الله... طنين مي آيد: اقرا ء وضو مي گيرم تا محمد وار تلاوت كنم تورا [ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ] [ 18:59 ] [ مهشيد تمنايي ]
سلام.امروز تولد وبلاگ منه.وبلاگ من نه ! بهتره بگم وبلاگ ما ، يعني من و همه كساني كه دوستشون دارم و دوستم ... !؟ مهم نيست كه دارند يا ندارند. بزرگي ميگه : نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما مي توان محبوب ديگران شد. واسه توصيف اين وبلاگ بايد بگم كه اتاق ساده و پاكيه كه براي فكر ابعاد تازه اي داره. يه چارديواري كه اختياري نيست. واسه تو ، واسه همه. مي خوام تو اين چارديواري كه كم كم وسعتش مي ديم هرچي كه از دل ديگران بر اومده و به دلم نشسته رو بنويسم و گاهي چيزايي كه از دلم بر مياد رو، تا شايد به دلتون بشينه ، تا به آواز شقايق كه در آن زندانيست دل تنهايي تان تازه شود. دلم مي خواد تو اين چارديواري مهربوني رو به سمتتون كوچ بدم و به شكل خلوت خودم باشم و عاشقانه ترين انحناي وقتم رو براي شما تفسير كنم. و به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار باشم. شايد بايد واسه اين چارديواري فروغ فرخزاد باشم از زبان سهراب سپهري... [ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ] [ 14:38 ] [ مهشيد تمنايي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||